کارگردانی همچون گای ریچی چندان نیاز به معرفی ندارد. حتی اگر نام او هم برای شما آشنا نباشد، بیشک با نام بردن اثری از او سینمایاش را در ذهن مرور میکنید و کمکم پی میبرید که شاید نیمی از آثار او را در سینمای گنگستری بریتانیا مشاهده کردهاید. ریچی استاد فضاسازی روایتهای گنگستری از نوع بریتانیایی است. آثار او ترکیبی از طنز ابزورد و درگیریهای خونین است. مخاطب آشنا به سینمایاش چندان دل به هیچ کاراکتری نمیبندد، چون ریچی هر آن ممکن است این کاراکتر را برای همیشه از روایت خود حذف کند.
ریچی اولین حضورش در سینمای داستانی را با فیلم «قفل، انبار و دو بشکه باروت» در سال ۱۹۹۸ آغاز کرد. دو سال قبل از او، دنی بویل با کمدی سیاه و موفق «رگیابی» راه را برای کارگردانهای تازهکاری مانند ریچی باز کرده بود. گویی سینمای بریتانیا با حضور این کارگردانها قدمی نو در مسیر سینما برمیداشت و همگام با نسل جدیدی از پستمدرنهای آمریکایی مانند سودربرگ، پل توماس اندرسون و وس اندرسون قرار بود سینمایی جدید را مقابل مخاطب خود قرار دهند. هر چه دیگر فیلمسازان پستمدرن بهسوی موقعیتهای اجتماعی و ابزوردیسم میرفتند، گای ریچی اما سعی میکرد درونمایهای انتزاعی از سینمای اکشن را در تلفیق با کمدی سیاه و ابزوردیسم بهنمایش بگذارد. او موفق هم بود و مسیر خود را ادامه داد و به فیلم «قاپزنی» رسید. اما ظاهراً حضور مدونا در زندگی هر کدام از مردان فیلمساز یا هنرمند نفرینی را با خود بههمراه دارد؛ ریچی در اولین سال ازدواج خود با مدونا یک کمدی-عاشقانهی بسیار ضعیف را با بازی همسرش در نقش اول تولید کرد. اما بهزودی اشتباه خود را جبران کرد و دوباره به مسیر اصلی خود بازگشت.
این فیلم روایتگر مردی با نام «اِیچ» با بازی جیسون استاتام – یکی از بازیگران محبوب او در سینمای اکشن- است که فقط انتقام میتواند او را سیراب کند. گای ریچی، همانطور که وودی آلن تا مدتها روایت خود را از منهتن بیرون نمیبرد، بیشتر آثار خود را در فضای بریتانیا تولید کرده است. اما این فیلم شاید اولین اثر او باشد که در فضایی غیر از آسمان همیشه ابری بریتانیا میگذرد.
ریچی در فضاسازی سینمای اکشن و هیجانانگیز خبره است و میداند در یک داستان تکراری دوربین خود را کجا قرار دهد تا همین داستان برای مخاطب تازگی داشته باشد. به سکانس اول فیلم که رجوع کنیم شاهد این هنرنمایی خواهیم بود؛ عدهای سارق مسلح در حال سرقت از یک ماشین حمل پول هستند. زاویهی دوربین بهصورت ۷۵ درجه و از داخل ماشین اتفاقات را بهتصویر میکشد. او در این سکانس از امضای روبر برسون در استفاده از تصویر ثابتی که صداهای بیرون از قاب باعث روایت آن میشوند بهره برده است. اما امضای خودش نیز پای این سکانس است و قرار است همین تک سکانس را تا به انتهای فیلم بارها و بارها و از زاویهدید کاراکترهای مختلف داستان مرور کنیم؛ درست مانند فیلم «جنتلمن».
جیسون استاتام که یکی از بازیگران محبوب سینمای ریچی است در کنار بازیگرانی چون «اسکات ایستوود» و «جاش هارثنت» مانند آثار دیگر این کارگردان تبدیل به بخشی از یک قصه شده است. ریچی در سینمای خود با گلچینی انتزعی از دنیای پیرامون کاراکتر اصلی خود، هم دنیا و محیط اطراف او را به مخاطب نمایش میدهد و هم فضایی جدید بین واقعیت و تخیل را خلق میکند. در این فیلم هم لسآنجلس، پایهی فضای داستان اوست، اما پادآرامانشهری که در درگیریهای مختلف رخ میدهد چیزی ورای یک شهر را بهتصویر میکشد؛ نه نیازی به خلق «هارلم» است و نه ابرقهرمانی باورنکردنی قرار است تنها ناجی این شهر باشد. باید گفت این طعم سینمای ریچی است و فقط آثار او چنین مزهای را به مخاطب خود میدهند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.