داغ فرزندانی که هرگز به خانه بازنگشتند
سکانس ابتدایی فیلم با نشان دادن مهای غلیظ از پشت پنجرهای آغاز میشود. کسی از دور به سمت پنجره میآید. دوربین از جای خود حرکت میکند و در را نشان میدهد که پسرک نوجوانی به سمت آن میآید. «خِسوس» به مادر میگوید که میخواهد با «ریگو» برای یافتن شغلی بهتر به مرز آریزونا و سپس از آنجا به آمریکا بروند -بهصورت غیرقانونی-. سکوت میشود و نه تصویر و نه صدایی از مادر شنیده نمیشود. تصویر تنها برای زمانی اندک بر روی خِسوس، پسرک معصوم، ثابت میماند. در سکانس بعدی خسوس و ریگو درون مه از خانه دور میشوند و مادر نیز در دوردست آنها را نگاه میکند.
فیلم «بدون شناسهای خاص» داستان «مَگدالنا» -مادر خسوس- است که برای یافتن پسرش راهیِ راهی میشود که چند سال پیش خسوس در آن قدم نهاده است. اما این فیلم تنها داستان این مادر نیست. فیلم در لایهلایهی سکانسها و اتفاقات خود و حتی شخصیتهای خود حرفهای زیادی برای گفتن دارد و در تمام مدت ما را چنان تحت تأثیر قرار خواهد داد که ما زمان را بسیار بیشتر از آنچه که فیلم است، تصور خواهیم کرد. چراکه زمان برای کسانی که رنجی را میبینند و کاری نمیتوانند انجام دهند یا از آن مهمتر رنجی میکشند، همیشه طولانیتر طی خواهد شد.
خسوس و ریگو با هم راهی سفر میشوند. جنازهی ریگو زمانی بعدتر یافت میشود؛ کشتهشده و در خون غلتیده. اما خسوس کجاست؟ کسی نمیداند. مادرِ ریگو از مگدالنا میخواهد برای یافتن پسرش تلاش کند. مگدالنا به سمت مرز مکزیک راهی میشود تا شاید سرنخی از پسرش بیابد. از سوی دیگر «میگل»؛ پسری جوان که از آمریکا اخراج شده است و دارد به مکزیک و به خانهاش باز میگردد، در میانهی راه با مگدالنا دیدار میکند. این دیدار اما آن چیزی نخواهد بود که ما تصور میکنیم. درواقع داستانِ فیلم و روایت آن در هیچ قسمتاش آن چیزی نخواهد بود که ما تصور میکنیم و داستان هرچه جلوتر میرود تلختر، واقعیتر و دردناکتر خواهد شد. چنانکه در پایان جز حقیقتی دردناک و حتی غیرقابلباور چیزی دیده نمیشود.
فیلم «بدون شناسهای خاص» نهتنها داستان مادرانیست که چشم به راه فرزندان خود مدام ناامید و ناامیدتر میشوند بلکه داستان دردیست که از نداشتن حاصل شده است. دردی که فقر و نداری سرمنشأ آن بوده و مردمان را هرچه بیشتر وحشیانی کرده است که به هیچکس حتی کودکان و نوجوانان رحم نمیکند. و حاصل این جامعهی وحشی در ادامه چه خواهد شد؟ جز ساختن فرزندانی وحشی؟ روایت فیلم آنقدر تلخ است و فیلم این تلخی را آنقدر خوب در میان شخصیتهای خود جای داده و به آن پرداخته که هر شخصیتی که وارد داستان میشود حتی اگر برای لحظهای باشد بیدلیل وارد نشده است و همگی چنان رنجی را در درون خود دارند که ما را هرچه بیشتر با آنها همراه میکند. ما با فیلم یکی میشویم و برای تمام شخصیتهایاش اشک خواهیم ریخت.
فیلم «بدون شناسهای خاص» دوربین خود را هم با داستان همراه کرده است. دوربین مدام به دنبال شخصیتها راه میافتد و از پشت سر آنها را دنبال میکند، انگار کن که ما نیز با شخصیتها همراه هستیم. حتی میگل در جایی در اواسط فیلم جملهی زیبایی میگوید: «همهی آدمها از پشت شبیه به هم هستند.» درواقع دوربین با دنبال کردن شخصیتهای خود به ما این امکان را میدهد که ما نیز خود را به جای این شخصیتها بگذاریم و خود تصمیم بگیریم که چه کاری را در مقابل اتفاقی که قرار است در برابرمان رخ دهد، انجام دهیم. همه از پشتِ سر شبیه به هم هستند اما از جلو و با انجام رفتارهای متفاوت از هم جدا میشوند. ما اگر به جای تکتک شخصیتهای داستان بودیم و آن اتفاقات وحشتناک دربرابرمان رخ میداد، چه میکردیم؟ این دوربین با قراردادن این افراد در لانگشاتهای متمادی و نشان دادنشان از دور، تنهایی بینهایت آنها را هم مدام برایمان تداعی میکند. آنجا که باید هم تصاویر به زیبایی تار میشوند و خشونتِ نهفته در سکانسها در هالههایی از دود آتش و شیطانی نمادین که از آتش بیرون میآید، نشان داده میشود. و ما را با این سوال مواجه خواهد کرد که دنیا به کدام سمت میرود و ما به کجا خواهیم رفت؟
«فرناندا والادز» در اولین فیلم بلندش سوژهی یکی از فیلمهای کوتاه خود را با مهارتی بسیار به نمایش گذاشته و قدرت درک خود را از این موضوع به رخ همگان کشیده است. او با این فیلماش جزو کارگردانهایی شده است که دیگر طرفداراناش مشتاقانه منتظر فیلمهای بعدی او خواهند بود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.