اقتباسی از زندگی یک گوریل با نام «آیوِن» که برای آزادی میجنگد. فیلم در همان ابتدا تکلیف خود را با مخاطب روشن میکند و از او میخواهد که آیوِن را همچون یک کاراکتر انسانی مشاهده کند. آزادی در این فیلم همان کورسوی امیدیست که قرار است شخصیت داستان را به روشنایی برساند. اما چگونه این مفهوم در ذهن یک گوریل شکل میگیرد؟ سگ ولگرد و بینامی که شبها جز خوابیدن روی شکم این گوریل جایی ندارد؟ فیل سالخوردهای که کمحرف است و به آرامی این سو و آن سو میرود؟ یا خرگوشی که همهی دنیایاش همان ماشین اسباببازی سیرک است؟ ا شاید قرار است از انسانهای دور و بر خود این موضوع را کشف کند؟ از دختر بچهای که مقابل قفس او همیشه نقاشی میکشد و آرزوی بهبود مادر خود را دارد؟ از «مک» که از کوچکی او را بزرگ کرده و حالا مدیر سیرکیست که آیوِن در آن خشم خود را به نمایش میگذارد؟ همهی این سؤالها را نمیتوان با قطعیت پاسخی داد. چون تا ورود «روبی» – فیل کوچک – همه در حال تلاش برای جذب تماشاچی بیشتر در نمایشهای خود هستند. هیچکدام حتی فکر آزادی را در ذهن نمیپرورانند.
اما فیل کوچکی با نام روبی وارد میشود و کارگردان با ظرافت خاصی نقطه عطف را دچار دگرگونی میکند. مخاطب با چند نقطهی عطف مواجه است؛ مداد شمعی و کاغذ در دستان آیوِن و ورود روبی به سیرک. اما هر دوی این اتفاقات قرار است در کنار هم به مدد آیوِن بیایند و چشم او را به حیات وحش باز کنند. مونولوگهای آیوِن یکی از نقاط قوت این فیلم است. صدای «سم راکوِل» بهخوبی روی آیوِن نشسته است و از همان ابتدا مخاطب را با این گوریل تنها همراه میکند. اما سگ بینام که توسط دختربچه نام «باب» را بهخود میگیرد هم در پرداخت به کاراکتر آیوِن نقش بهسزایی دارد.
فیلم تا لحظات پایانی خود سعی ندارد با فریبهای ملودرام مخاطب را با خود همراه کند. بلکه حتی این قواعد را در هم میشکند و اتفاقات پیش روی آیوِن و دوستان را برای مخاطب دچار تعلیق میکند. بله، تعلیق. استفادهی درست کارگردان از این اصطلاح باعث شده تا فیلم خود را از یک اثر سهلالوصول به یک اثر متوسط و قابل تحمل بدل کند. حتی اگر بخواهیم فیلم را در فرامتن بررسی کنیم باز هم دستمان باز است. اشاره به صحنهای که میان درختانِ بین دو اتوبان به امید پیدا کردن آزادی سرگردان و آزاد هستند. اما نور شهر پیشِ رو آزادی را برای آنها جز یک سراب نشان نمیدهد: طعنهای به انسان در قفس که هر نوری را نور آزادی میپندارد و در نهایت از قفسی به قفس دیگر رهنمون میشود.
اما آنچه فیلم را در همان سطح متوسط نگاه میدارد پایانبندی و موزیک متن آن است که اثر را در سطح یک کار خانوادگی و عصرجمعهپرکن نگاه میدارد. مشخص است که کارگردان قصد داشته یک اثر متوسط و گیرا را به نمایش بگذارد و برای رساندن کار هنری خود به سطح یک اثر «خوب» تلاشی نکرده است. تنها گزینهای که میتوانست اثر را از بند متوسط بودن نجات دهد چیزی نیست جز «خلاقیت» که شمهای از آن را در میانهی داستان شاهد هستیم و همین نشان میدهد که باید انتظار میداشتیم تا کارگردان این خلاقیت را تا به انتهای داستان همراه داشته باشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.