پوستر فیلم دوباره سلام

شاید ما نمی‌توانیم چیزی که می‌خواهیم را بخواهیم

دوباره سلام
Hello Again
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۲.۵
نویسنده سارا

«زازی» با «آنتون» و «پاتریک» هم‌خانه‌ای است. آنها دوستان صمیمی‌ای هستند که زمان بسیاری را با هم می‌گذرانند و افکار یکسانی هم دارند؛ هر سه آنها معتقدند عشق واقعی وجود ندارد و دوستی از همه‌چیز مهم‌تر است. هیچ‌کدام از این سه نفر علاقه‌ای هم به بازکردن صندوق پستی خود ندارند. ازاین‌رو هنگامی که زازی دعوت‌نامه‌ی مراسم عروسی «فلیپ» -صمیمی‌ترین دوست دوران گذشته‌اش- را می‌بیند متوجه می‌شود که این عروسی فردا است. پس از آنتون می‌خواهد او را در این مهمانی همراهی کند. زازی و آنتون به این مهمانی می‌روند اما زازی با رفتارهای خود باعث ایجاد مشکلات اساسی در این مهمانی می‌شود. او شب‌هنگام به خانه باز می‌گردد اما فردای آن روز هنگامی که از خواب بیدار می‌شود، با کمال تعجب متوجه می‌شود که روز جدید او باز هم روز عروسی‌ست.
گرفتار شدن در یک لوپ و حلقه‌ی زمانی مدتی است که به سوژه‌ای ناب برای بسیاری از فیلم‌ها تبدیل شده است. سوژه‌ای که پتانسیل بالایی هم برای بسط داده شدن و بزرگ شدن دارد و می‌توان از آن بهره‌های بسیاری برد. فیلم «پالم اسپرینگز» یکی از کمدی‌هایی بود که در آغاز سال ۲۰۲۰ توانست با داستان خود طرفداران بسیاری را متوجه خود کند. دو شخصیت اصلی داستان که زن و مرد جوانی بودند که همدیگر را در یک مهمانی عروسی دیده‌اند در اثر یک اتفاق در یک حلقه‌ی زمانی و در همان روز عروسی گرفتار می‌شوند و سپس تلاش می‌کنند از این حلقه خارج شوند. کمدی‌ای جذاب که در میان خود به سوژه‌ی تنهایی و یافتن کسی که بتواند با انسان همراه شود نیز توجه کرده است. فیلم «دوباره سلام» این‌بار از کشور آلمان سعی کرده با همین سو‌ژه به درون زندگی زازی وارد شود و او را در مسیری قرار دهد که راه درست را برای زندگی خود انتخاب کند.
زازی در فیلم «دوباره سلام» در روز عروسی فلیپ گرفتار می‌شود و به دلیل پیشینه‌ی عاشقانه‌ای که با فلیپ در گذشته داشته است، تمام تلاش خود را می‌کند تا از ازدواج فلیپ جلوگیری کند. اما در این مسیر رفته‌رفته زوایای متفاوت دیگری از زندگی خودش، فیلیپ، نامزد فلیپ و حتی آنتون و مادرش نیز برای‌اش روشن می‌شود که طرز فکر او را به زندگی‌ به کل تغییر می‌دهد. او در این مسیر تغییر می‌کند و داستان گذشته و اتفاقاتی که از همان کودکی در زندگی‌اش رخ داده و منجر به ایجاد تفکراتی اشتباه در ذهن‌اش شده است بیشتر و بهتر برای‌اش آشکار می‌گردد. او متوجه می‌شود که دلیل افکار و رفتارهای نادرست او نسبت به دیگران ارتباط مستقیمی به زاویه‌ی دید ناقص و اشتباه خود او به اطرافیان‌اش است. او هرگز نمی‌تواند شرایط دوستان‌اش را تمام و کمال ببیند پس قضاوت کردن درباره‌ی آنها هم کاری اشتباه است. او این فرصت را دارد که یک روز را مدام تکرار کند و بتواند در همین یک روز وجوه متفاوت آد‌م‌های اطراف‌اش را ببیند و سعی کند بهترین راه را برای بودن در کنار این افراد برگزیند. اما این مسیر برای‌اش آنقدر هم ساده نیست و مواجه شدن با چیزهایی که او هرگز نمی‌دانسته است، می‌تواند سخت باشد. او مدام تلاش می‌کند راه درست‌تری را برگزیند اما چه کسی می‌داند راه درست‌تر کدام است؟ او حتی نمی‌تواند یک روز را با انجام همان کارهایی که قبلاً بی‌اختیار انجام داده است و حالا دارد بااختیار انجام می‌دهد، آن‌گونه که خودش می‌خواهد پیش ببرد. پس چگونه است که انسان می‌تواند در زندگی خودش برای خودش تغییر ایجاد کند؟ این همان حرف مهمی‌ست که فیلم می‌خواهد در خلال تکرار این روزها به مخاطب خود و به ما بگوید. همان حرف شوپنهاور که: «ما نمی‌توانیم چیزی که می‌خواهیم را بخواهیم». درواقع ما اجازه داریم هر چیزی را بخواهیم اما ما جدا از پیرامون‌مان نیستیم و پیرامون‌مان متشکل از قوانینی است که بر عهده‌ی ما نیست و از دسترس‌مان خارج است، پس ما هر چه کنیم باز هم به‌خاطر این قوانین شاید نتوانیم هرگز آنچه را که می‌خواهیم و آنطور که می‌خواهیم، داشته باشیم. از این روست که زازی هر چه کند باز هم اتفاقاتی که از دسترس او خار‌ج‌اند مسیر خود را می‌روند و راهی برای رخ دادن خود پیدا می‌کنند. ورای اینکه این حرف چقدر درست است و شوپنهاور -فیلسوف آلمانی- چقدر حرف‌اش اثرگذار است، همین اتفاقات ساده‌ی داستان می‌تواند به‌خوبی ما و رفتارهای ما که عموماً با قضاوت کردن همراه است را زیر سوال ببرد و ما را به فکر فرو برد. اتفاقی که همیشه برای یک فیلم بهترین اتفاق خواهد بود.