فیلم مستقلی که تمام فاکتورهای لازم را برای ارائهای اثری پستمدرن ارائه داده است. مهمتر اینکه فیلم توسط یک کارگردان نیویورکی و بازیگر نقش اول که او هم زادهی نیویورک است در خیابانهای نیویورک تولید شده است. شاید این پرسش در ذهن شما ایجاد شود که آیا رابطهی خاصی میتواند در این بین وجود داشته باشد؟ اگر نگاهی به آثار سه دههی ابتدایی فیلمسازی وودی الن داشته باشید و از آن سو تأثیر نیویورک در آثار مارتین اسکورسیزی را ببینید مطمئناً به این نتیجه خواهید رسید که این شهر برخلاف لسآنجلس کاملاً در برابر سینما مقاوم است و تنها به آثاری اجازهی ماندگاری میدهد که سازنده و بازیگران در آن غرق شده باشند.
بن هوزی در اصل خواننده و گیتاریست گروه «بودِیگا» در شهر نیویورک است و تا قبل از ساخت این اثر چند فیلم کوتاه را تجربه کرده است. او در اولین تجربهی سینمایی خود ترکیبی از سینمای جارموش و لینچ را بهتصویر کشیده است. کاراکتر «جک» جوانی علاف در نیویورک است و بیهیچ منبع درآمدی و فقط با بازیهای آنلاین و شرطبندی اینترنتی میتواند بهاندازهی یک نودلیت برای گرسنه نماندن پول تهیه کند. از آن سو او معتاد چت آنلاین با دختری شده است که در ازای شارژ اینترنتی با او وارد چت خصوصی میشود. این تمام زندگی جک است. او حتی ذرهای در ذهن خود نگرانی قهرمانهای داستانهای درام هالیوودی را ندارد. جک آنقدر واقعی است که شاید هر مخاطبی ذرهای از او را در خود دارد یا حتی خود جک را در قامت دوستان و اطرافیان تجربه کرده باشد.
شاید مخاطب از ابتدا تا انتهای فیلم به این فکر کند که با یک درام خطی مواجه است اما هوزی در برخی سکانسهای خود خلاف این را ثابت میکند. در بعضی جاها فیلم دچار روایت معکوس میشود و باتوجهبه اینکه کارگردان لحظهای از زندگی واقعی و روزمرهی جک جدا نمیشود این باور به مخاطب دست می دهد که روایت خطی در حال پیشروی است. فیلم در خود رگهای از طنز ابزورد نمایشنامههای بکت و فیلمهای جارموش را دارد. معمولاً چنین طنزی را میتوان در تمام پستمدرنهای ایالات متحده شاهد بود. دوربین روی دست و لرزان و کلوزآپهای بهجا باعث شدهاند تا مخاطب همراه با کاراکترها در شبانههای نیویورک همراه شود.
این فیلم قرار است فانتزی ذهنی بسیاری از مخاطبان اینترنت و فضای مجازی را تصویرسازی کند؛ اینکه این افراد چگونه انتزاع ذهنیای که [توسط دنیای خیالی مجازی] برایشان ساخته میشود را دیگر در دنیای بیرونی و در فالب انسانهای قابل لمس اطراف نمییابند. فیلم در برخی سکانسهای کلیدی خود مخاطب خود را بهصورت عریان با این فانتزی تلقینی مواجه میکند
اما اعجاز این فیلم بهنظر من در مدت زمان آن است. کل فیلم ۸۵ دقیقه است اما آنقدر جزئیات سینمای مینیمالیسم در آن بهدقت رعایت شده است که هر سکانسی همچون خط روایتی بیپایان و بیانتها ادامه دارد. اصل سینمای مینیمال نیز بر این استوار است؛ ایجازگویی و قصهگویی بینقص همراه یکدیگر. اگر کارگردان در قصهی خود دچار مشکل شود و حفرههای روایتی در آن باعث سردرگمی مخاطب شوند دیگر نمیتوان به چنین اثری برچسب مینیمال زد. یک اثر مینیمال زمانی میتواند خود را در این قالب ارائه دهد که فیلمساز آن توانایی این را داشته باشد که قصهی خود را در همین فضای محدود و در عین حال باز روایت کند.
فیلم «چت خصوصی» یک اثر ساده و بدون ادعاست که بهسادگی و روانی قصهاش را روایت میکند. بازیگر نقش «اسکارلت»- جولیا فاکس- نیز در دومین اثر بلند سینمایی خود نشان میدهد که میتواند از آن دست بازیگرانی لقب بگیرد که هیچ اثر متوسط یا ضعیفی در کارنامهاش ندارد. او در اولین فیلم تجربهی بلند سینمایی خود در «جواهرات تراشنخورده» محصول ۲۰۱۹ نقشآفرینی کرد و حال دومین اثر نیز فیلمی دیگر از سینمای مستقل و نه جریان اصلی است. اینکه او تا چه حد بتواند خود را در این مسیر نگاه دارد و وسوسهی استودیوها و فیلمهای جریان اصلی نشود بستگی به خود بازیگر و نگاهی است که به حرفهاش دارد. در فیلم «چت خصوصی» با پکیجی از خوبها طرف هستیم که یک اثر مستقل را مقابل دیدگان مخاطب خود قرار میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.