هر بار از عاشقانههای فقیر و غنی صحبت میکنیم یعنی در حال مرور بخش اعظمی از ادبیات و تئاتر و سینما هستیم. پسرکی از کورهدهی برحسب اتفاق عاشق شاهزادهخانمی در قصر میشود. تمام این داستانهای عاشقانه همیشه برای مردمان کوچه و بازار سرگرمکننده بودهاند و هستند و خواهند بود. در این شکی نیست که گاهی مردمان برای فراموشی آنچه در زندگی واقعی لمس میکنند، دوست دارند به درون سالن تاریک سینما رفته و ساعتی را با کاراکترهایی که گویی نرسیدنهای آنها را تبدیل به رسیدن میکنند از سر بگذرانند.
الیور کیِنله در سومین تجربهی فیلمسازی بلند خود بهسراغ درون مایهای عاشقانه رفته است. او در دو اثر قبلی خود با نامهای «نزدیکتر از خون» محصول ۲۰۱۰ و «چهار دست» محصول ۲۰۱۷ در ژانرهای هیجانانگیز و جنایی پیش رفته بود. حال و در سال ۲۰۲۰ وارد مسیری دیگر شده است. این فیلم روایتگر دو کاراکتر با نامهای الیزابت و اسکار است که در خانوادههای خود به «ایزی» و «اُسی» معروف هستند. دختری از خانوادهای بسیار ثروتمند و پسری از خانوادهای بسیار فقیر که قرار است برحسب تصادف در مسیر زندگی یکدیگر قرار بگیرند.
از همان ابتدا مشخص است که قرار نیست با یک درام قرص و محکم مواجه شویم. فیلم بهصورت راوی روی تصاویر افتتاحیهی خود را میگذراند و مروری سریع بر زندگی این دو کاراکتر، از دوران کودکی تا جوانی، دارد. اینکه از همان ابتدا شاهد شعارهای ضد نژادپرستی کارگردان هستیم نشان از این دارد که کارگردان لحظهای در ذهن خود فکر نکرده که در حال ساختن یک اثر سینمایی است و این تصاویر اوست که باید این شعار را درون خود حل کنند و بدون فریاد زدن آن را به مخاطب انتقال دهند. کارگردان یک قصهگوی میانجی است و قرار نیست اتفاقات داستان از زاویهی دید او رخ دهند، بلکه او و کاراکترها باید با یکدیگر گامبهگام این مسیر را بپیمایند. متأسفانه کارگردان بیتوجه به این تعاریف داستانی تکراری با کلیشههای رایج ملودرامهای آبکی میسازد.
اولین فاکتور در ایجاد همذاتپنداری بین مخاطب و کاراکترهای این آثار تعریف درستی از زندگی آنها و محیطی است که در آن زندگی میکنند. اما مخاطب در این اثر نه الیزابت و نه اسکار را درک میکند. اینکه کارگردان با قرار دادن چند ده هزار یورو بدهی در زندگی اسکار و مجلل جلوه دادن الیزابت بخواهد این دو کاراکتر را فقیر و غنی نشان دهد چیزی جز یک تعریف سطحی و دمدستی از دو شخصیت اصلی نیست. در این آثار معمولاً کاراکتری که در زندگی فقیرانهی خود بهسر میبرد دارای نوعی حس انساندوستی و کمک به دیگران است. فیلمسازهای این حوزه نیز با دست گذاشتن روی این مسئله و فراهم آوردن بستری برای رشد آن در ذهن مخاطب سعی میکنند کاراکتر فقیر خود را دچار شخصیتپردازی کنند. اما در این فیلم اسکار جز یک ولگرد خیابانی که دائم در حال فحاشی است نمایش داده نمیشود. حال در فیلمی که درون کادر کلیشههای عاشقانه است قرار است اسکار دست به کارهایی بزند که نوعی از خودگذشتگی عاشق سرگشته در آن وجود دارد. بهطور حتم این دو تعریف در کنار یکدیگر جایی ندارند. از همین رو نه اسکار و نه موقعیتهایی که در آن قرار میگیرد چیزی جز بهوجود آمدن سکانسهایی احمقانه و آبکی نیست.
زمان نزدیک به ۲ ساعت فیلم و از سویی دیگر در نیامدن کاراکترها و داستان از همپاشیدهای را که قرار است این دو کاراکتر بههمراه شخصیتهای فرعی در آن زیست کنند در نظر بگیرید؛ این ترکیب اثری را مقابل چشمان شما قرار میدهد که در هیچجای خود نشانی از یک درام ندارد. تعجب آنجاست که کارگردان سعی کرده رگههای کمدی و طنز را در اثر خود پررنگ جلوه دهد و در میان این بلبشو کاراکترهای پدربزرگ، دوست عرب اسکار و رانندهی خانوادگی الیزابت قرار است این بار را بر دوش بکشند. اما نه موقعیتهای کمدی ایجاد میشود و نه این کاراکترها توانایی تبدیل شدن به چنین شخصیتهایی را دارند. نتیجهی این عدم توانایی تبدیل به بازی غلوشدهی بازیگران و از چشم افتادن فیلم درست در نیمهی اول آن میشود.
زمانی که یک کارگردان تصمیم میگیرد از کلیشههای رایج یک ژانر سینمایی استفاده کند و کمبود زمانی در فیلم خود ندارد، مخاطب هم انتظار دارد با اثری حداقل متوسط و قابل قبول مواجه شود. اما این فیلم نه در پرداخت کلیشهها و نه در هیچ جای خود نشانی از چنین اثری ندارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.