پوستر فیلم زیر خطِ تا

رازهای نگفته، قصه‌ی ناقص

زیر خطِ تا
Below the Fold
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

در باب عنوان فیلم باید گفت که این اصطلاحی در روزنامه نگاری است؛ خبری که در نیمه‌ی پایینی صفحه‌ی اول کار شده و هنگام تا خوردن روزنامه به زیر می‌رود. فیلم روایت‌گر دو روزنامه‌نگار در شهری کوچک و در روزنامه‌ای محلی است. روزی برحسب اتفاق سردبیر از دیوید می‌خواهد تا در دهمین سالگرد ناپدید شدن یکی از دختران نوجوان شهر گزارشی را به‌طور مختصر تهیه کند. لیسا نیز که بعد از مدت‌ها دوباره به زادگاه خود بازگشته است از دیوید درخواست می‌کند که در تهیه‌ی این گزارش همراه او باشد. آنها پله‌پله جذب این پرونده‌ی کهنه می‌شوند و متوجه رابطه‌ای بین آن و قتل بی‌رحمانه‌ی یک دختر نوجوان دیگر می‌شوند.
این فیلم با‌توجه به درون‌مایه‌اش تا حدی عریان است و نمی‌تواند آنچه را که از یک اثر رازآلود باید انتظار داشت برآورده کند. لیسا به‌عنوان یکی از مردم این شهرستان به زادگاه خود بازگشته است و هر بار در فیلم شاهد هستیم که برخی از کاراکترها عنوان می‌کنند که در یک شهر کوچک همه از یکدیگر خبر دارند اما نه لیسا کسی را می‌شناسد و نه کسی او را همچون یک همشهری نگاه می‌کند. به‌همین سبب است که کاراکتر لیسا گنگ می‌ماند. دیالوگ‌های گره‌گشایی که کارگردان روی زبان او می‌گذارد هم کمکی به شناخت بیشتر این شخصیت نمی‌کنند. از آن سو، دیگر شخصیت‌ها نیز تبدیل به کاراکترهایی نشده‌اند که بتوانند پیرنگ‌های فرعی یک اثر رازآلود را بسازند.
این فیلم در دسته‌ی آثاری همچون «زودیاک» قرار می‌گیرد. از این دست آثار انتظار می‌رود که همچون یک معمای پیچیده باشند اما همچون قاتل فیلم «هفت» در هر قطعه یک کلید را برای مخاطب قرار دهند. این فیلم فدای افکار کارگردان خود شده که آن را تبدیل به یک کلاف سردرگم کرده است. همه‌ی المان‌ها آماده و در دسترس هستند اما این پیکره‌ی داستانی مفصلی ندارد که بخواهد یک اثر کامل را به‌تصویر بکشد. فیلم آن‌قدر سردرگم است که خط روایت آن دائم در حال کشیده شدن به این سو و آن سو است.
زمانی که زاویه‌های به‌جای دوربین و حرکت‌های نرم آن را شاهد هستیم نیاز داریم تا فرم روایت نیز در فرم بصری اثر جا بگیرد. اما اینگونه نمی‌شود و فیلم در سیاه‌چال تاریک ذهن کارگردان خود غرق می‌شود. کارگردان در چند جای اثر خود فریاد می‌زند که مخاطب بداند با یک اثر مینیمال طرف است. اما داستان او کشش یک اثر مینیمال را ندارد و مخاطب در نهایت جز یک اثر آشفته را به‌یاد نخواهد داشت. زمانی که کارگردان دائم خط‌های روایی جدید را در کنار خط اصلی روایت می‌آورد، مخاطب هم انتظار دارد آنها در یک تقاطع به یکدیگر برسند و آنِ روایی ایجاد شود. اما چیزی که مخاطب در کل اثر می‌بیند به‌هم‌ نرسیدن این خطوط است و گویی هر کدام از آنها همچون خط مستقیم پیش می‌روند تا تیتراژ پایانی فیلم از راه برسد. اصلاً قابل قبول نیست که کارگردان بخواهد با یک بند از کتاب مقدس یا تکه‌روزنامه‌های روی صندلی جلوی ماشین دیوید کلید اصلی را به مخاطب بدهد. زمانی این تک شات‌ها و پلان‌ها اثرگذار هستند که مخاطب توانسته باشد فضای پازلی فیلم را حل کند.
کلایتون اسکات فعلاً در اولین تجربه‌ی فیلم‌سازی بلند خود قرار دارد و باید دید در ادامه آیا همین مسیر را ادامه خواهد داد یا مانند فیلم‌نامه‌نویسی‌اش دنیاهای متفاوتی را تجربه خواهد کرد.