پوستر فیلم غزلی برای هوس

یک موزیکال بدون ریتم

غزلی برای هوس
Ode to Passion
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۰
نویسنده مصطفی ملکی

هنگامی که صحبت از فیلم موزیکال می‌شود ناخودآگاه برخی آثار کلاسیک هالیوود در ذهن مرور می‌شوند یا حتی آثاری از «ژاک دمی». حتی اگر سیاه‌تر هم بخواهیم نگاه کنیم، «رقصنده در تاریکی» را می‌توان مثال زد. اما چه می‌شود که یک فیلم‌ساز نه می‌تواند بخش سیاه اثر خود را به مخاطب ارائه دهد و نه می‌تواند از بخش موزیکال آن بهره ببرد؟ شاید پاسخ را باید در دل خود اثر یافت.
فیلم در همان ابتدا با مونولوگی از شخصیت اول فیلم آغاز می‌شود که در باب عشق و نفرت و تنهایی و استقلال می‌گوید. شاید در همان ابتدای کار مخاطب چنین جملات درشتی که روی زبان این کاراکتر جاری می‌شود را بزرگ‌تر از او بداند. این یعنی ضعف بازیگر و انتخاب بد کارگردان. فیلم در افتتاحیه‌ی خود شکست می‌خورد. چون ادبیات سال‌هاست که در زندگی هر انسانی ریشه دوانده و اگر بخواهیم سینما را با ادبیات تلفیق کنیم و در دیالوگ‌نویسی از خطوط تغزل‌گونه استفاده کنیم، باید و باید روی هر دو هنر تسلط زیادی داشته باشیم. کارگردان این فیلم متأسفانه فقط از نام ادبیات و غزل و بندهای شعری عاشقانه استفاده کرده و اثری که به ما ارائه می‌دهد هیچ عمقی در خود ندارد.
صحنه‌های موزیکال فیلم، تصنعی هستند و اصلاً با روایت فیلم هماهنگ نیستند. حتی بازی بازیگران و اداهایی که برای جذاب شدن این صحنه‌ها در می‌آورند هم نمی‌تواند در جذاب کردن و به دل نشستن آن کمک کند. نداشتن هارمونی در رقص و ادا کردن بندهای شعری که آن را می‌خوانند هم دلیل دیگری‌ست که از کارگردان بپرسیم: چرا؟
داستانِ از هم‌پاشیده و بی سر و ته فیلم در کنار بازیگرانی که هیچ‌کدام در نقشی که به آنها داده شده حضور هم ندارند، باعث شده تا فیلم لحظه‌به‌لحظه در سراشیبی یک اثر مبتذل و وارفته قرار گیرد. این گروه بازیگری و این داستان چیزی از این بدتر را نمی‌توانستند ارائه دهند. آنچه که باعث حسرت بیشتر می‌شود درونمایه‌ی اثر است که با کمی تعقل می‌توانست یک ملودرام تأثیرگذار را مقابل چشمان مخاطب قرار دهد. اما متأسفانه چیزی که تماشا می‌کنیم فرسنگ‌ها با تعریف جمله‌ی قبلی تفاوت دارد.
اتفاقاتی که در این اثر رخ می‌دهند و باعث تغییر کاراکترها می‌شوند را در بازی بازیگران نمی‌بینیم. نه دختری معتاد و نه پسری دائم‌الخمر. تنها دو بازیگر متوسط را شاهد هستیم که با لباس اتوکشیده در حال نشئگی و مستی هستند. حضور شخصیت‌های فرعی که وظیفه‌اشان گفتن یک جمله‌ی کلیدی‌ست و کارگردان بی هیچ فکری آنها را دیگر نشان نمی‌دهد. شاید این را فراموش کرده که همین شخصیت‌های فرعی بخشی از داستان را می‌سازند و نقش اول فیلم‌اش باید با آنها زندگی کند.
متأسفانه این فیلم علی‌رغم موضوعی خوب که می‌توانست دست‌مایه‌ی یک ملودرام زیبا شود، نتوانسته از عهده‌ی حتی ملزومات ابتدایی یک اثر سینمایی برآید. تماشا کردن یا نکردن این آثار تنها و تنها به مخاطب بستگی دارد و بس. اوست که نتیجه می‌گیرد اثر را برای گذر لحظه‌ای تماشا کند یا خیر. اما هر اثر ضعیفی در یک ژانر، معادل‌های زیبایی در تاریخ سینما دارد و می‌توان با رجوع به آنها لذت برد؛ به‌طور مثال « کلیسای شنبه» (Saturday Church / 2017)

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟