«بیل» و «مونیکا» به همراه دو پسرشان -«لوکاس» و «جکسون»- در زمینی در تگزاس زندگی میکنند. آنها که زمینشان درست در کنار مرز مکزیک قرار گرفته همواره شاهد مهاجران مکزیکی غیرقانونیای هستند که سعی دارند وارد آمریکا شوند. در این میان دزدان زیادی هم وارد زمین آنها میشوند. از این روست که بیل و مونیکا بهنوعی خود را اسیر این زمین میدانند و میخواهند پسر کوچکاشان، جکسون، از این گرفتاریها در امان باشد به ویژه که او استعداد فراوانی در بیسبال نیز دارد و قرار است بهزودی وارد تیم مهمی شود. اما یک شب زمانی که مردان این خانواده با گروهی از مهاجران غیرقانونی مکزیکی مواجه میشوند اتفاقاتی سرنوشت آنها را تغییر میدهد.
فیلم «زمین بیصاحب» با نوشتهها و شات ابتدایی خود بیننده را امیدوار میکند که با داستانی خوب میتواند مواجه شود اما کمی نمیگذرد که فیلم خستهکننده بودن خود را با نشان دادن مقدمهای طولانی و حتی بهنوعی فریبدهنده آغاز میکند. فیلم بدون اینکه سعی کند به عمق احساسات شخصیتهای داستان خود ورود کند یا حتی به عمق سختیهای زندگی این افراد وارد شود میخواهد با ایجاد یک اتفاق دراماتیک بیننده را متوجه خود کند. ما در فیلم با دو گروه از شخصیتها مواجه هستیم. گروه اول خانوادهی «گریر» هستند که فیلم تنها با اشارات کوچکی در همان مقدمهی ابتدایی سعی در پرداختن به مشکلات زندگی آنها دارد و با چند جملهی کلیشهای که از زبان پدر خانواده خارج میشود، میخواهد در ادامه همین جملات را به شکلی بسط دهد و داستان را معنادار کند. گروه دوم یک خانواده مکزیکی است که فیلم حتی زحمت آنچنانیای را برای شناساندن آنها به خود نمیدهد و تنها با سکانسهایی ظاهری و فقط برای اینکه بگوید به این اشخاص نیز توجه کرده آنها را به عنوان مهرههای مهمی در داستان خود معرفی میکند. درواقع فیلم قصد دارد با نشان دادن مصیبتی که برای هر دو خانواده رخ داده است داستان جکسون و پدر خانوادهی مکزیکی را بهصورت موازی نشان دهد. اما آنچه ما میبینیم تنها یک داستان یکطرفه از شرح وقایع رخ داده برای جکسون است و فیلم با نشان دادن او و اتفاقاتی که برایاش ایجاد میشود تمام تلاش خود را کرده تا از او قهرمانی کاملاً آمریکایی بسازد. این فیلم تنها شانس ابراز احساسات کردن را به پدر مکزیکی داستان خود در سکانسهای پایانی داده است. اگرچه در میان داستان بهصورت کاملاً سطحی این پدر هم در قاب تصویر قرار میگیرد اما ما هرگز از آنچه که عمیقاً بر او میگذرد آگاه نمیشویم. فیلم با داستانی به نام مکزیک و بهنام دیوار بلند میان آمریکا و مکزیک و حتی مهاجرانی که در این میان جان خود را از دست دادهاند، آغاز شده است اما باز هم همان حرفهای همیشگی از آمریکاییهای بزرگمنش و آگاه را میزند که برای رسیدن به حقیقت و نشان دادن آن حاضرند حتی از جان خود نیز بگذرند.
با تمام این کاستیها هنوز هم این فیلم با دوربین و استفاده از لانگشاتها و کلوزآپهای خود توانسته المانهای اصلی یک فیلم را در خود ایجاد کند. حتی موسیقی آن نیز میتواند قابل شنیدن باشد. بازیگران هم کار خود را توانستهاند بهخوبی انجام دهند. اما درنهایت فیلم چیزی جز همان کلیشههای همیشگی و بسیار قابل پیشبینی نیست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.