رنگهای دنیای بیرنگ تینیجری
باز هم داستان دختری با نام «لارا جین» و ماجراهای عاشقانهی او و دوستپسرش، پیتر، موضوع قسمت سوم فیلم «برای همهی پسران» شده است. مایکل فیموگنری که سابقهی کارگردانیاش در آثاری از سینمای دلهره و رمزآلود بوده است، از سال ۲۰۱۸ اقدام به ساخت این سری فیلمهای عاشقانه-تینیجری کرده است. اینکه بگوییم او موفق بوده یا توانسته بخشی از دنیای نوجوانها برای یافتن نوعی خودشناسی بهتصویر بکشد، نکتهای است که در این سهگانه نمیتوان به آن دست یافت. لاراجین دختری نوجوان است که از قسمت ابتدایی این سری فیلمها کاراکتر اصلی تمام این داستانهاست و اتفاقاتی که رخ میدهند، هر کدام بهنحوی به این نوجوان بلندپرواز ربط دارند.
لاراجین دختری جدا از کاراکترهای نوجوان در دیگر فیلمهای تینیجری سینمای هالیوود نیست. دنیای او و خانواده و دوستاناش مانند هر نوجوان دیگری در این نوع فیلمها پر از رنگهای غلوشده است. اصلاً رنگ بهعنوان المان جداییناپذیر این دسته از فیلمها خودنمایی میکند. لباسهایی که مدام با تغییرشان در چشم مخاطب میروند و دنیایی که برخلاف دنیای واقعی اطراف ما دچار رنگولعابی از جنس رنگبندیهای کامپیوتری شده است.
باز هم این موسیقی متن سرسامآور و بهدردنخور. اصولاً وظیفهی این دسته از فیلمهای تینیجری شاید این است که مخاطب لحظهای احساس آرامش نداشته باشد و نتواند کادری برای دنیای تعریفشدهی کاراکترها متصور شود. بههمین سبب است که ما در همهی سکانسها دائم در حال شنیدن موسیقی متن در پس صحنهها هستیم.
این کاراکترهای همیشهخندان گویا تمام مشکلات زندگیشان حل شده و تنها مشکلی که دارند، نوع رابطهاشان با دوستپسر سربهراه و مطیع است. این کاراکترها هیچگاه از این دنیای فانتزی دور نمیشوند و هر لحظه که از فیلم میگذرد همهچیز بیشتر جذاب و دلربا میشود. یکی از اشتباهات بزرگ کارگردان در این اثر همان نیمنگاهاش به فیلمی همچون «لیدیبرد» است. «لیدیبرد» داستان دختری نوجوان بود که در آستانهی استقلال از خانواده قرار داشت و به همین سبب تمام فیلم تبدیل به چالشی برای رسیدن به این نقطه شده بود. حال کارگردان سعی کرده با فرستادن لارا جین به نیویورک، او را به نوعی در همان شرایط قرار دهد. اما زاویهی دید متوسط کارگردان لیدیبرد و ضعیف این فیلم را میتوانیم در این دو کاراکتر شاهد باشیم. لارا جین، نه برای استقلال بلکه بهسبب عشقی که در ذهناش به نیویورک پیدا شده قصد رفتن به این شهر را دارد. لاراجین در هیچجای فیلم تبدیل به کاراکتر نوجوانی که واقعا در جستوجوی معنای یکی از مفاهیم چالشی زندگی باشد نیست. در نتیجه او در نهایت تبدیل به یک نوجوان کرهای-آمریکایی میشود که در زندگیاش همهچیز رنگارنگ و زیباست. گویا ماجرای لاراجین و پیتر و دنیای فانتزی ذهنی آنها سر دراز دارد و باید منتظر بود تا این بار عشق از راه دور را تبدیل به یک ملودرام تینیجری دیگر کنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.