پوستر فیلم ابر نو-اختر

ذره‌ذره‌ی ما برآمده از نیستی‌هاست

ابر نو-اختر
Supernova
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

«هر ستاره‌ای که در کیهان به انتهای عمر خود می‌رسد، دچار فروپاشی می‌شود و ذره ذره‌اش سفری بی‌نهایت را در کیهان آغاز می‌کنند». این تعریفی است که تاسکر در بخشی از فیلم، در حالی‌که به آسمان خیره شده است، برای خواهرزاده‌ی سم بیان می‌کند. هری مک‌کوئین، پس از فیلم موفق «پس‌کرانه» در سال ۲۰۱۴، اقدام به ساخت «ابر نو-اختر» کرده است. کالین فرث و استنلی توچی به‌عنوان کاراکترهای اصلی این فیلم، نقش دو معشوق را بازی می کنند که سفری برای پایان را آغاز کرده‌اند. سم به‌عنوان یک آهنگساز و تاسکر به‌عنوان یک نویسنده، سال‌هاست کنار یکدیگر زندگی کرده‌اند. تاسکر به‌سبب بیماری‌ای که دارد در حال از دست دادن توانایی‌های جسمی و ذهنی خود است. در همان سکانس افتتاحیه و با دیالوگ‌های پینگ‌پنگی بین سم و تاسکر، مخاطب وارد فضایی می‌شود که در آن تاسکر همچون شکست‌خورده‌ای مدام در حال نقش بازی کردن برای نشان دادن حال خوب خود است. فیلم با آرامش و در یک روایت کاملاً خطی در فضایی خاکستری دنبال می‌شود. کاراکترهای فرعی هر کدام برای فهم بیشتر مخاطب از کاراکترهای اصلی مقابل دوربین می‌آیند.
این فیلم به‌دنبال زندگی است. در همان دیالوگ بین تاسکر و خواهرزاده‌ی سم، کارگردان سعی کرده تا تعریف فیلم را برای مخاطب عیان کند. تاسکر در جایی از این دیالوگ می‌گوید:« شاید هر کدوم از ما بخشی از یک ابر نو-اختر باشیم؛ حتی ممکنه گوش سمت راست ما از یک ستاره‌ی مرده باشه و گوش چپ‌مون از ستاره‌ای دیگه». همین تعریف تاسکر از زندگی در کیهان نشان از آن دارد که مرگ برای او یعنی تبدیل شدن به ذراتی است که می‌توانند در کالبد عزیزان هویدا شوند. او در پاسخ به پرسش دختربچه که آیا ما هم ستاره هستیم، سرش را به‌نشانه‌ی آری تکان می‌دهد.
کارگردان سعی کرده خود را با استفاده‌ی کم‌تر از میزانسن‌های پر زرق‌و‌برق و قرار دادن کاراکترهای‌اش در یک کاراوان ذهن مخاطب را به روایت اصلی یعنی دست‌و‌پنجه نرم کردن تاسکر و سم با مسئله‌ی مرگ هدایت کند. ما در این فیلم با دو کاراکتر مواجه هستیم که دگرباش هستند و باید برای مخاطب هموفوبیا نیز قابل درک باشند. به همین علت اگر از این منظر به آنها بنگریم، به کارگردان حق می‌دهیم که بخواهد کاراکترهای خود را در انزوایی دور از جامعه نشان دهد.
اما نقطه‌اوج فیلم، نه در میانه که در پرده‌‌ی آخر خود است. مواجه شدن سم با واقعیتی که قرار است تاسکر برای خود رقم بزند و واکنش او به این تصمیم باعث می‌شود سردی محیط به درون ذهن مخاطب هم رسوخ کند. شاید تمام فیلم را با این جمله‌‌ی تاسکر بتوان معنا کرد:« من می‌خوام همونی که بودم در یاد تو بمونم، نه اینی که قراره بهش تبدیل بشم». موسیقی گوش‌نواز «کیتون هنسون» نیز در طول فیلم خود را آرام‌آرام با فضا آمیخته می‌کند و این کشف‌و‌شهود برای رسیدن به نقطه‌ی پایانی را در نظر مخاطب زیباتر می‌کند. این فیلم از آن دسته فیلم‌هایی است که علی‌رغم روایتی که خود را همچون گل‌برگ‌های یک گل باز می‌کند، باز هم دچار نوعی انزواست؛ انزوا نه در معنای دور بودن از هویت یک اثر سینمایی. کارگردان در فیلم قبلی خود نیز سعی کرده فضایی انتزاعی و شاعرانه را برای کاراکترهای خود مهیا کند. گویی این فیلم نیز در اختیار کارگردان و برای رسیدن او به تعریفی از زندگی از زاویه‌ای دیگر است.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟