پوستر فیلم مردی که پوست‌اش را فروخت

فیلم با خودش هم روراست نبود

مردی که پوست‌اش را فروخت
The Man Who Sold His Skin
محصول ۲۰۲۰- تونس
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

با نگاهی به «باغ‌وحش انسانی» یا به‌قول اروپایی‌ها «نمایشگاه نژادی» که حدود ۱۰۰ سال از آن می‌گذرد، این سؤال در ذهن مخاطب ایجاد می‌شود که رابطه‌ی بین هنرمند و سوژه‌اش چیست؟ اما باغ‌وحش انسانی چه بود؟ اروپائیان در سنت استعماری خود احساس می‌کردند که نه‌تنها مالک خاک سرزمین‌های استعماری هستند، بلکه انسان‌های آن ممالک نیز در زیر سایه‌ی استعمار آنها قرار دارند. به‌همین دلیل بود که فوج‌فوج سیاه‌پوستان آفریقایی به این کشورها فرستاده می‌شدند تا در جایی مانند باغ‌وحش در معرض دید بازدید‌کننده‌های چشم‌آبی اروپایی قرار گیرند. استارت این حرکت با حکومت رایش سوم در آلمان بود که به‌مرور در کشورهایی مانند بلژیک و فرانسه نیز عمومیت یافت. یک جنگ جهانی طول کشید تا این نمادهای خالص نژادپرستی بسته شوند. اما گویا این روحیه به هنر پست‌مدرن اروپایی هم رخنه کرده. در سال ۲۰۱۱ بود که «ویم دلووی» با در اختیار گرفتن پوست کمر شخصی با نام «تیم» تصمیم به برپایی نمایشگاهی انفرادی گرفت. تتوی روی پوست کمر این فرد در سالنی خالی از هر اثر هنری، هر روز به‌مدت ۶ ساعت، مقابل دیدگان مخاطبان قرار می‌گرفت.
خانم «کوثر بن هنیه» با استفاده از همین درون‌مایه تصمیم به ساخت فیلم «مردی که پوست خود را فروخت» گرفته است. این فیلم شاید فقط سوژه‌ی جذابی داشته باشد. بن هنیه شخصیت تیم را در کاراکتر «سام» قرار داده است. سام اهل کشور سوریه است. او عاشق دختری با نام «عبیر» است که جنگ داخلی سوریه باعث می‌شود این دو از یکدیگر جدا شوند. سام به لبنان می‌گریزد. او برای خوردن و نوشیدن به نمایشگاه‌های آثار هنری مختلف می‌رود و سعی می‌کند از بوفه‌ی آنها برای سیر کردن شکم خود استفاده کند. در یکی از همین بازدیدهای به‌قصد سیر شدن، یکی هنرمند او را می‌بیند و بعد از مکالمه‌ای کوتاه، سام مجاب می‌شود که پوست کمر خود را در اختیار او قرار دهد. این یعنی بلیط رفتن او به بلژیک، همان‌جایی که عبیر به‌اتفاق همسر خود زندگی می‌کند.
سوژه‌ی فیلم، ملیت سام و نوع مجاب شدن او برای این اسارت هنری مخاطب را مجاب می‌کند که احساس کند با یک درام دچار چارچوب مواجه است. اما آنچه که من نام‌اش را ذوق‌زدگی بیش‌از‌حد کارگردان در یافتن چنین سوژه‌ی بکری می‌گذارم باعث شده تا فیلم از پرده‌ی دوم خود تبدیل به یک ملودرام هیجان‌انگیز شود. حتی بن‌هنیه در نورپردازی و زاویه‌ی دوربین خود سعی می‌کند از فیلم «مربع» تقلید کند. اما این تقلید باعث نمی‌شود فیلم او به مسیر اصلی بازگردد. فیلم در پرده‌ی دوم و سوم خود همچون برجی می‌ماند که به‌آرامی در حال فرو ریختن است.
کاراکترهای فیلم دچار هویت یک درام نمی‌شوند، چون روایت ناقص فیلم‌ساز آنها را نمی‌سازد. از میانه‌ی فیلم به‌بعد ما با چالشی که معمولاً در فیلم‌های هیجان‌انگیز با درون‌مایه‌ی سرقت می‌بینیم، مواجه می‌شویم. کاراکترها در این فیلم فقط دیالوگ‌ها را ادا می کنند و هیچ فضاسازی مناسبی برای این مکالمات صورت نمی‌گیرد. در جایی از فیلم کارگردان سعی دارد تا مخاطب را با برخی پرسش‌های اخلاقی مواجه سازد. اما آنها هم دم‌بریده باقی می‌مانند و هویتی برای فیلم شکل نمی‌گیرد.
پرده‌ی سوم فیلم در نهایت فیلم را تبدیل به یک اثر تعقیب‌و‌گریزی و هیجان‌انگیز می‌کند. انتظاری بیش از این هم نبود که چنین کارگردانی بتواند سوژه‌ی بزرگ‌تر از خود را به سرانجام برساند. تنها نکته‌ای در این بین باقی می‌ماند، همان سوژه‌ی اثر است که مسلماً جای کار بسیاری دارد و به عقیده‌ی من هنوز هم بکر است و منتظر یک کارگردان با اصالت تا بتواند پرسش‌های اخلاقی نهفته در آن و رابطه‌ی بین هنرمند و سوژه‌ را به چالش بکشد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟